قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1177
تاريخ الفي ( فارسى )
اينها هرگز حلال نمىشود . نوح اسدى اين معنى را قبول نكرده و گفت : ما هرگز حرام خدا را حلال نتوانيم كرد . القصّه ؛ به هر نوع بود خاقان مسلمان شد و براى مروان هدايا و تحف نفيسه فرستاد . مروان آن تحفه را گرفته از آنجا مراجعت نمود و آن زمستان در شهر كسال توقّف نمود . چون زمستان درگذشت متوجّه زمين سرم گرديد و شهر شكى را محاصره كرد . ليكن چون آن شهر قلعهاى داشت در نهايت استحكام ، زياده از يك ماه در آنجا توقّف نموده و به هيچ وجه نتوانست گرفت . آخر الامر عمودهاى آهنين راست كرده و تختهها بالاى ايشان مرتبه به مرتبه تعبيه كرده نصف شب به يك بار هزار مرد مسلح بر سر قلعه دويدند و آواز تكبير برآوردند . از ساير جوانب نيز به موافقت آواز اللّه اكبر بلند شده اهل قلعه سراسيمه شروع در مدافعه كردند ، امّا كار از دست رفته بود . القصّه ، مروان به قلعه درآمد و همهء مردان را بكشت و زنان و كودكان را اسير گرفت و غنايم بسيار به دست آورده بعد از آن فرمود تا قلعه را خراب كردند و با زمين برابر ساختند . پس از آنجا متوجّه به قلعهء ديگر شد كه او را قلعهء غمين گفتندى . اهل قلعه حربهاى مردانه كردند و از مسلمانان جمعى كثير در آنجا تلف شد . بنابراين مروان سوگند خورد كه من يا در جنگ خواهم مرد يا به اندرون قلعه درمىآيم . و مردمان خود را حكم كرد تا جهت خود منازل ساختند و يك سال در آنجا توقّف نمود تا آنكه در سال صدم از رحلت پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، مروان مكتوبى نوشت به صاحب قلعه بدين منوال كه : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . از مروان به صاحب سرّش . امّا بعد بدان كه من سوگند خوردهام كه بازنگردم تا به اندرون اين قلعه درنيايم و سراسر اين قلعه را نبينم . پس بايد كه سوگند من راست كنى و در باز كنى تا من با جماعتى قليل درآمده و قلعه را ببينم و با تو عهد و پيمان نموده باز گردم . » و اين مكتوب را خود برداشته لباس پيادهها در پوشيده به در قلعه آمد . القصّه ؛ چون تنها به در قلعه ايستاد جماعتى از اهل قلعه از وى پرسيدند كه تو كيستى و غرض تو از ايستادن اينجا چيست ؟ مروان گفت : من رسول امير عربام . مرا فرستاده تا به صاحب اين قلعه چند كلمه بگويم . پس مروان را به درون قلعه درآورده پيش ملك بردند . مروان بعد از اداى تعظيمى كه رسم ايشان بود مكتوب به او داد . او ترجمان طلبيد تا مكتوب بخواند . چون مضمون مكتوب معلوم شد حاكم قلعه گفت : دست اين پياده را بگيريد و تمامى قلعه را بنماييد تا برود و به امير خود بگويد كه گرفتن اين قلعه به جنگ از محالات است و بيهوده اوقات صرف كردن كار عاقلان نيست .